شکوفه بهاری

اندر احوالات سازمان دولتی
نویسنده : شکوفه بهاری - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
 

کم کم داریم به جای جدید عادت می کنیم. با شروع مهرماه، یه مدت درگیر ترافیک و دیررسیدن به جلسات شدیم. دو روزه که صبح ها ساعت شش و ربع از خونه بیرون میایم و ساعت هفت نشده برادران حراستی رو از خواب ناز بیدار می کنیم. خیلی حس خوبیه..زبان

آقای رئیس نتونست دوری خانمش رو تحمل کنه و اومده اینجا تمام وقت شده. یعنی دوباره مثل ماه های قبل با هم میایم سرکار و  باهم برمی گردیم خونه. خلاصه که اوضاع داره به روال طبیعی اش برمی گرده. یعنی داریم عادت می کنیم.

کم کم همکاران دولتی اینجا دارن نسبت به ما خوش بین می شن. روزهای اول که اومده بودیم با غیظ نگاهمون می کردن و خیلی جلوی چشممون ظاهر نمی شدن ولی الان دیگه صبح ها اگه در اتاقمون باز باشه و چشممون به چشمشون بیفته یه سلامی می دن و میرن. چندروز پیش یکی از خانوم ها اومده بود به من می گفت خوش به حالتون که می تونید از خونه غذا بیارین و غذای اینجا رو نخورید، کیفیتش اصلا خوب نیست. بهش گفتم مجبورید غذای اینجا رو بخورید؟ خندید و گفت نه بابا حال ندارم غذا از خونه بیارم!!!متفکر

یه اتاقک کوچیک رو موکت کردن واسه نماز، ولی هروقت میرم اونجا جانیست که نماز بخونم.. همه دراز کشیدن و یه چادر هم کشیدن روی سرشون. یکیشون هم به طرز وحشتناکی خروپوف می کنه!!!!!

خلاصه که تجربیاتی خوبی داریم کسب می کنیم بابت کار توی محیط دولتیلبخند

بخاطر یه همایش مسخره یه سفر خیلی توپ رو از دست دادیم و حالا باید دوباره واسه یه سفر دیگه برنامه ریزی کنیم. رژیم نگهدارنده وزن هم کماکان ادامه داره. یه نقشه هایی واسه چندماه آینده کشیدم که به وقتش میام تعریف می کنمقلب


 
comment نظرات ()

 
محل کار جدید
نویسنده : شکوفه بهاری - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠
 

غیبتم خیلی طولانی شد، راستش روم نمی شد بیام بنویسم ولی دلم نیومد اینجا رو همین طوری به امون خدا بذارم. دلم براتون کلی تنگ شده بود. این مطلب رو هفته پیش نوشته بودم و دنبال فرصت بودم برای گذاشتنش روی وبلاگ. امیدوارم تاخیرم رو ببخشیدلبخند

حدود دو هفته است که محل کارمون تغییر کرده. توی یه پرووژه ای به عنوان ناظر انتخاب شدیم و کارفرما هم اصرار داره که توی محل خودش، کار نظارت رو انجام بدیم. آقای رئیس به خاطر مشغله کاری اش نمی تونه تمام وقت اینجا باشه و هفته ای سه روز رو می ره شرکت. خلاصه که بعداز دوسال هرروز کنار هم کارکردن، داریم کم کم یاد می گیریم که بدون هم هم میشه کار کرد. البته احساس می کنم این موضوع به نفع من شده. چون به شدت به آقای رئیس وابسته شده بودم و با اینکه  اوضاع کاری شرکت اصلاً خوب نیست و مطمئنم که اگه تصمیم بگیرم کارم رو عوض کنم، شرایط کاری خیلی بهتری در انتظارم خواهد بود، ولی بازم جرات نمی کردم از آقای رئیس دورشم.

محیط کار جدید به شدت محیط دولتی و مذهبیه و دیگه نمی شه مانتو و شال های رنگی بپوشم. چند دست لباس تیره گذاشتم دم دست و فقط اون ها رو می پوشم. از نظر امکانات و شرایط هم خیلی اوضاعش بده. من خیلی اوضاع بهداشتی اش رو دوست ندارم. مخصوصا دستشویی اش رو.

کلی هم مسیرمون به محل کار دورترشده و باید صبح ها زود از خونه بیرون بیایم که ساعت 8 صبح دوستان حراستی مارو رویت کنند. بعدازظهرها هم از یه ساعتی به بعد درهارو قفل می کنند و اگه به موقع نری بیرون ممکنه تا صبح زندونی بشی!!! خلاصه که فضا و شرایط کاری خیلی عوض شده و این تغییرات در عین عجیب بودن کمی هم برام جالبه. راستش محیط شرکت به شدت تبدیل شده بود به یه فضای مملو از خبرچینی و زیرآب زنی. دیگه داشت شرایط اونجا اذیتم می کرد. اومدن به اینجا هرچقدر هم که سخت باشه، یه خوبی داره و اونم اینه که آدم های اینجا که عمدتا هم آقا هستند، خیلی کاری به کار دیگرون ندارن. بدم نمیاد کمی آرامش اینجا رو تجربه کنم، البته به شرطی که همین طور آروم بمونه

اول حرف ها رو با شکوه از محیط کار شروع کردم یادم رفت خبرهای خوب رو بگم. حدود دوماه از شروع رژیم غذایی ما گذشته و آقای رئیس تونست با رعایت دستورات دکتر رژیم و البته ورزش زیاد حدود 13 کیلو کم کنه. اصلا باورم نمی شد. تا قبل از قضیه آزمایش و دکتر اصلا زیربار رژیم و کم خوردن نمی رفت، اما به محض اینکه دکتر باهاش صحبت کرد و گفت اگه رعایت نکنی و رژیم نگیری ممکنه در آینده اذیت بشی، سفت و سخت برنامه غذایی رو که دکتر داده رو رعایت کرد و موفق شد به وزن سلامت برگرده. ناگفته نمونه که من هم پا به پاش رژیم گرفتم و به شدت لاغر شدم، به طوری که همه میگن دارم زشت می شم. اما چاره ای نبود، اگه من رعایت نمی کردم و غذاهای چرب و چیلی می خوردم، ممکن نبود آقای رئیس برنامه رژیم رو رعایت کنه. خلاصه که آقای رئیس کلی جوون تر به نظر میاد و دیگه اثری از قرص معده و خروپوف های شبانه نیست. البته این رژیم کلی هم خرج روی دستمون گذاشت. چون تقریبا تمام لباس های آقای رئیس دیگه قابل استفاده نیست و باید لباس های سایز کوچیک تر تهیه کنه.

قراره به مناسبت این تغییروتحولات، حسابی خودمون رو تحویل بگیریم. شاید یه مسافرت اساسی بریم، شایدم یه جشن اساسی بگیریم. هنوز معلوم نیست. فقط می دونم قراره خودمون رو تحویل بگیریم!!


 
comment نظرات ()

 
برنامه غذایی جدید
نویسنده : شکوفه بهاری - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
 

سال گذشته که آقای رئیس به‌خاطر مهمونی‌های زیاد و الطاف مادرزن توی پختن غذاهای چرب و چیلی حدود 5-6 کیلو چاق شده بود، ازش خواستن رژیم غذایی بگیره و حجم غذاشو کم کردم. اما خیلی مقاومت نشون داد و شروع کرد به بداخلاقی. این بود که من‌هم بی‌خیال شدم و دیگه چیزی بهش نگفتم. این رویه کماکان ادامه داشت تا اینکه میزان اضافه وزن آقای رئیس به بیش‌از ده کیلو رسید و علاوه بر چاقی ظاهری، ضررهای مالی هم به‌همراه داشت. نمونه بارزش پاره‌شدن‌های پیاپی شلوارهای جناب رئیس محترم(اونم زمانی که سرکار بود و یا در شرف رفتن به جلسه بود و مجبور می‌شد سریع بهونه‌ای جور کنه و بره خونه و من باید تا کنار ماشین از پشت‌سر مشایعتش می‌کردم که مبادا کسی پارگی شلوارش رو ببینه!!!) بود. جالب اینجا بود که هردفعه بی‌کیفیت بودن پارچه‌های شلوار ویا پوسیده بودن اونهارو بهونه می‌کرد و اصلا هم خودش رو مقصر نمی‌دونست. چندماه پیش رفتیم بازار و چند شلوار (باکیفیت) برای آقای رئیس خریدیم و ایشون خوشحال و مشعوف به خونه برگشت و البته مطمئن از این موضوع که دیگه اتفاقی پیش نمیاد!!
وقتی دوهفته پیش آقای رئیس در شرف رفتن به جلسه و نگران و عصبی از دیراومدن آژانس داشت سریع وسایل‌هاش رو جمع می‌کرد و با همون سرعت خم شد که شارژ لب‌تاپش رو از پریز بکشه، اتفاقی که نباید می‌افتاد،‌ پیش‌اومد، اونجا بود که من به این نتیجه رسیدم که دیگه نمی‌شه دست روی دست گذاشت و جناب رئیس شکمو رو به حال خودش گذاشت. شروع کردم به اصرار و ادعای اینکه براساس تحقیقاتی که توی مقالات پزشکی کردم، به این نتیجه رسیدم که روند تغذیه ما اصلا مناسب نیست و من ممکنه با این آشپزیم نتونم تمام ویتامین‌های لازم رو به بدن نحیف!!! تو برسونم و بیا لطفا موافقت کن که بریم با یه دکتر تغذیه مشورت کنیم و یه برنامه غذایی سالم بگیریم. این موضوع رو هم اضافه کردم که من باید از الان یاد بگیرم که چطور غذای سالم بپزم که اگه در آینده بچه‌دار شدیم، بتونم بچه‌ی سالمی تربیت کنم. خلاصه کلی آسمون و ریسمون بافتم و آقای رئیس رو راضی کردم که بریم دکتر. اما از قبل برام شرط گذاشت که ببین من تصمیم به گرسنگی کشیدن ندارم و نمی‌خوام یهویی ده کیلو لاغر کنم و این رژیم باید یه‌طوری باشه که من در طول یکسال حدود 8 کیلو کم کنم و ....
چشمی گفتم و دیگه بحث رو ادامه ندادم. دکتر رژیم رو می‌شناختم. می‌دونستم که قبل از برنامه دادن حتما از مراجعه‌کننده‌هاش می‌خواد نتیجه یه چکاپ کامل رو براش ببرن. این بود که اول رفتیم و یه آزمایش کامل انجام دادیم. متاسفانه تمام پیش‌بینی‌های من درست از آب دراومد و نتیجه آزمایش نشون می‌ده که آقای رئیس چربی بالایی داره و باید علاوه بر رژیم، یکسری آزمایش‌های تکمیلی کبدی هم انجام بده. چون کبدش چرب شده و اگه سریع پیگیری نکنه، ممکنه در آینده عواقب بدی داشته باشه. از اونجایی که آقای رئیس (مثل بقیه‌ی آقایون) بسیار جون دوست هستند، به محض احساس خطر حالا دیگه خودش داوطلب رفتن به متخصص گوارش و دکتر رژیم شده و دیروز با وجود اینکه شب‌قبلش تا 4صبح توی شرکت مشغول کاربودیم، حاضرشد فقط سه ساعت بخوابه و ساعت 8 صبح مثل بچه‌های خوب توی مطب دکتر رژیم حاضر شد.

از امروز برنامه رژیم شروع شده و البته روزگار سخت من. چون هم برنامه غذایی رژیم بسیار متنوعه و من باید تقریباً هرروز غذا بپزم و هم باید آقای رئیس رو تشویق کنم که یه‌وقت گرسنگی بهش فشار نیاره و رژیم غذایی‌اش رو نشکنه!!!

برام دعا کنید


 
comment نظرات ()

 
اولین تماس
نویسنده : شکوفه بهاری - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠
 

خدا می‌دونه چه حس قشنگی دارم. همین چند دقیقه پیش بود. گرم کار و مشغول تهیه این گزارش جدید بودم. افکارم سخت درگیر بود و به خودم که اومدم دیدم چند ثانیه‌‌ای است که گوشی‌ام داره زنگ می‌خوره و من اصلا نفهمیدم. بدون اینکه به شماره‌ای که روی گوشی افتاده نگاه کنم، تلفن روبرداشتم. خانمی از پشت خط بود که می‌گفت از بنیاد کودک زنگ زده و گفت دخترم می‌خواد بامن صحبت کنه. کلی دستپاچه شدم. دلم نمی‌خواست اولین بار جلوی همکارهام باهاش صحبت کنم. دوست داشتم راحت باشم و بتونم حسابی قربون صدقه‌اش برم. عذرخواهی کردم و گفتم تا دو دقیقه دیگه خودم صحبت می‌کنم. با عجله از شرکت رفتم بیرون. زیر سایه درخت نشستم و زنگ زدم. تصورم این بود که با یه دختر کوچولو طرف هستم. اما وقتی صداش رو شنیدم و کمی باهاش حرف زدم دیدم خیلی بزرگتر از اونیه که من فکر می‌کنم. خیلی پخته و مودب صحبت می‌کرد. تو حرف‌هاش می‌شد حدس زد که دختر قوی و محکمیه. خیلی خوشم اومد ازش. از اوضاع درسش پرسیدم. بهم گفت که شاگرد ممتاز شده. بابت کادوی تولدی که دو هفته پیش براش فرستاده بودم تشکر کرد و گفت می‌خواسته هفته پیش بهم زنگ بزنه و روز زن رو تبریک بگه ولی چون یکی از اقوامشون فوت کرده بوده، نتونسته زنگ بزنه. ازش پرسیدم چیزی می‌خواد؟ خیلی مودبانه گفت نه. فقط دوست داره هرچه زدودتر من‌رو ببینه. بهش قول دادم یه‌روز برم دنبالش و باهم بریم بیرون. بهش گفتم جایزه شاگرد ممتازشدنش پیش من محفوظه و باهم می‌ریم براش می‌خرم.
حس خیلی خوبی دارم. تمام خستگی ناشی از بی‌خوابی و کار زیاد از تنم بیرون شد و کلی انرژی گرفتم. خیلی دلم می‌خواد زودتر برم و ببینمش.
این هفته هم می‌خوام واسه پسرم کادو بگیرم و براش بفرستم. می‌خوام کتاب‌های کمک آموزشی زبان براش بگیرم که تابستون بتونه ازشون استفاده کنه. به نظرتون دیگه چی می‌تونه برای یه پسر سوم راهنمایی مناسب باشه؟


 
comment نظرات ()

 
اشتباه
نویسنده : شکوفه بهاری - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
 

دوهفته پیش به اتفاق یکی ازهمکاران، توی یه سمینار یکروزه شرکت کرده بودیم. موضوع سمینار به نحوی بود که از شرکت‌های مختلفی اومده بودند. آقایی کناردست من نشسته بود که از همون لحظه‌ای که من روی صندلی‌ام نشستم، شروع کرد به مزاح کردن و صحبت کردن. راستش من سعی کردم خیلی جدی باهاش برخورد کنم تا حساب کار دستش بیاد ولی اون ول‌کن ماجرا نبود. همش سعی می‌کرد آهسته سخنران جلسه رو مسخره کنه یا خوشمزه بازی دربیاره. منم کمامان خیلی جدی باهاش برخورد می‌کردم. بعداز نهار، تا پیش‌از شروع مجدد کلاس،‌ اومد و دوباره شروع کرد به صحبت کردن. ازم خواست تا راجع به شرکت براش توضیحاتی بدم. منم کمی صحبت کردم. بعد ازم خواست کارتم رو بهش بدم که مثلاً شماره شرکت رو داشته باشه. بهونه آوردم که کارتم رو جاگذاشتم و از همکارم خواستم که کارتش رو بده. بعد خودش شروع کرد از کارش گفتن و گفت که مدیرعامل شرکته. خلاصه تا آخر سمینار با لودگی‌هاش حسابی کلافه‌ام کرد. واسه اولین بار توی زندگیم، اخم‌ها و چشم غره‌هام اثربخش نبود!!!
دوروز که گذشت، خانمی به شرکت زنگ زد و سراغ من رو گرفت. با اینکه من توی جلسه بودم، اما چندبار زنگ زده بود. بعداز چندبار تماس بالاخره موفق شد و گفت خانم مهندس آقای فلانی سلام مخصوص!!‌ رسوندند و گفتند اگه ممکنه رزومه شرکتتون رو برام ایمیل کنید. وقتی ایمیلشو خواستم،‌منشی‌اش ایمیل شخصی‌ آقای مدیرعامل رو داد. با آقای رئیس که صحبت کردم، گفت رزومه شرکت رو براش بفرست، شاید تونستیم توی زمینه‌کاری‌شون همکاری کنیم.
امروز یه ایمیل طنزی برام اومده بود که مجریان شبکه‌های مختلف رو باهم مقایسه می‌کرد. توی این ایمیل انواع و اقسام خانم‌ها با پوشش‌های عجیب و غریب بودند. با دوستم داشتیم ایمیل رو نگاه می‌کردیم و می‌خندیدم،‌ دوستم گفت می‌شه لطفا اینو برای من هم فوروارد کنی. من‌هم ایمیل رو فرستادم. حدود پنج دقیقه گذشت و دوستم گفت پس چرا نفرستادی؟ گفتم فرستادم بابا. اومدم نشونش بدم که دیدم یه اشتباه احمقانه‌ای کردم و ایمیل رو اشتباهی به این مدیرعامل بی‌ادب و صدالبته حیز (هیز) فرستادم. با اینکه چندساعت از این قضیه گذشته، ولی هنوز که یادم میاد دوباره عصبی می‌شم. نمی‌دونم فردا چی پیش میاد و تبعات این اشتباه مسخرم چی می‌شه. ولی امیدوارم بهونه‌ای به دست این آدم نداده باشم. حس خیلی بدی بهش دارم و فکر می‌کنم ممکنه بخواد برداشت بدی از این کارم کنه. خدا به خیر کنه

بعداً اضافه شد: دیروز یه ایمیلی ازش رسید که به طنز سیر تکامل تیپ تو ایران رو نشون می‌داد. البته این ایمیل رو همزمان برای همکارم هم فرستاده بود! طبیعتا ما هم به روی خودمون نیاوردیم که همچین ایمیلی گرفتیمچشمک


 
comment نظرات ()

 
آشتی با گذشته
نویسنده : شکوفه بهاری - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠
 

وقتی داشتم برنامه سفر رو می‌چیدم،‌ خیلی هیجان‌زده بودم. اما از صبح روز سفر اوضاع و احوال روحی‌ام بهم ریخت. ساکت شده‌بودم. تمام خاطرات خوب و بد نوزده‌سال زندگی‌کردن توی اون دیار داشتند مثل یه فیلم از جلوی چشمام عبور می‌کردند. هراز گاهی رشته افکارم با حرف‌های آقای رئیس پاره می‌شد ولی دراولین فرصتی که دست می‌داد، دوباره سکوت می‌کردم و می‌رفتم به خاطرات گذشته. بنده خدا آقای رئیس هم فهمیده‌بود یه اتفاقی برام افتاده. طاقت نیاورد و دلیل این‌همه سکوت رو پرسید. آخه منی که همیشه توی مسافرت‌ها کلی شلوغ بودم و مدام در حال پریدن روی صندلی و حتی خیلی وقت‌ها رقصیدن (حتی وقتی خودم رانندگی می‌کردم!!!) بودم،‌ یهو اینطور ساکت و جدی شده بودم. خوب خیلی عجیب بود براش. بهش گفتم نمی‌دونم قراره تو سفر چی پیش‌بیاد برام. نمی‌دونم با دیدن شهر و آدم‌هاش دوباره می‌ریزم بهم یا اینکه دوباره عاشق اونجا می‌شم. سعی کرد با حرف زدن و بلند بلند آواز خوندن تمرکزم رو بهم بریزه. سعی کرد توجهم رو جلب کنه به مناظر اطراف. مدام شوخی می‌کرد و با لهجه‌های مختلف منو اذیت می‌کرد. خوب شدم،‌یعنی خیلی بهتر شدم. بدون هیچ پیش‌داوری رفتم به سوی دیار. نیم‌ساعت مونده به شهر، شروع کردم به رانندگی. به آقای رئیس گفتم می‌خوام خودم ببرمت شهرمون. ولی شهر خیلی عوض شده بود. کلی اتوبان جدید با اسامی ناشناخته، کلی هتل و ساختمون جدید، خیابون‌های عریض و تمیز. خلاصه که همه‌چی تغییر کرده بود.
قبل از اینکه از اینجا راه بیفتیم،‌ پدرم به پسرعمه‌ام اطلاع داده بود که ما داریم می‌ریم. هرچند که من راضی به این کار نبودم و تصمیم داشتم شب رو در هتل اقامت کنم، ولی پدر اصرار داشت به دیدنشون بریم. این بود که هنوز نیم‌ساعتی نگذشته بود وارد شهر شده بودیم،‌ تلفن‌ها شروع شد. برخلاف انتظارم،‌استقبال از ما بی‌نظیر بود. با آغوش باز مارو پذیرفتند و اونقدر سریع با آقای رئیس صمیمی شدند که باورم نمی‌شد اینها قبلا همدیگر رو ندیده باشند. خلاصه که کلی گفتیم و خندیدم. بعدهم که تمام جاهای دیدنی شهر و اطراف شهر رو دیدیم و کلی لذت بردیم.
آقای رئیس رو بردم به محله‌ای که توش به دنیا اومده بودم. اون خونه کوچیک که اون وقت‌ها برای من خیلی بزرگ به نظر می‌رسید، هنوز همون‌طور سرجاش بود. حتی رنگ درب ورودی‌اش هم عوض نشده بود. سوپری سرکوچه هم هنوز بود. کلی پیرتر شده بود. به نظرش قیافه‌ام براش آشنا اومد ولی من خودم رو معرفی نکردم. خلاصه که تمام خاطرات قشنگ کودکی‌ام دوباره برام زنده شد. رفتیم دبستان و حتی دبیرستانی که توش درس می‌خوندم رو بهش نشون دادم. خونه‌ای که دوران راهنمایی و دبیرستانم رو توش گذروندم، حتی خونه دایی‌هام رو هم نشونش دادم،‌هر چند که ترجیح دادم نبینمشون. آقای رئیس عاشق شهرمون شد. هنوزم بعداز یک‌هفته که از سفرمون می‌گذره، داره از شهر و زیبایی‌هاش تعریف می‌کنه. 
خلاصه که با یه انرژی مضاعف و کلی خاطرات قشنگ برگشتیم سرخونمون. البته هم من و هم آقای رئیس به این نتیجه رسیدیم که سفرمون خیلی کوتاه بود و تصمیم داریم دوباره یه سفر به اون دیار داشته باشیم. این یعنی اینکه من دوباره با گذشته آشتی کردم.چشمک


 
comment نظرات ()

 
زادگاه
نویسنده : شکوفه بهاری - ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

قراره برم به زادگاهم. اونم بعداز ده سال. بعداز قضیه ی طلاق خواهرم از شهر و خیلی از آدم‌هایی که می‌شناختم قهر کرده بودم. البته الان که بهشون فکر می‌کنم هیچ حس بدی ندارم. دیگه از هیچ‌کی کینه‌ای به دل ندارم. خداروشکر زندگی ما به خوشی داره می‌گذره و کانون گرم خونواده پابرجاست. دیگه دلیلی برای ناراحتی ندارم. بعد از ده سال دارم با آقای رئیس می‌رم به جایی که به دنیا اومدم. اولش قضیه رفتن برام خیلی عادی بود اما هرچه به روز رفتن نزدیک‌تر می‌شه، هیجان من هم بیشتر می‌شه. حس غریبی دارم. دلم داره پر می‌کشه. می‌خوام برم به همه جاهایی که ازشون خاطره دارم سربزنم. به دبیرستانی که توش درس خوندم،به کتابخونه عمومی شهر، به خونه‌ای که توش به دنیا اومدم وهشت‌سال اول زندگیم رو توش بزرگ شدم، به خونه‌ای که دوره نوجوونی‌ام رو گذروندم. به اون بستنی‌فروشی معروفی که هنوزم مزه‌ی بستنی‌هاش زیر زبونمه، به اون مغازه‌ی کبابی کوچیکی که بوی کبابش از چندتا خیابون اونورتر می‌پیچید، به بازار سنتی‌اش، به محل تولد و زندگی نویسنده محبوبم و .... این چندروزه اونقدر برای آقای رئیس از همه این خاطراتم تعریف کردم که اونم پابه‌پای من منتظر رفتنه. رفته یه نقشه خریده واسه اینکه مسیر راه رو گم نکنیم. اما من فکر نمی‌کنم نیازی به نقشه داشته باشم. هرچقدر هم که شهر توی این ده‌سال عوض شده باشه، واسه من همون شهره. با همون خیابون‌های دوست‌داشتنی‌اش. وای که چقدر دلم براش تنگ‌شده.


 
comment نظرات ()

 
استجابت دعا
نویسنده : شکوفه بهاری - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
 

ایام تعطیلات با اینکه تو سفربودیم اما از چند دقیقه بعد از تحویل سال، شروع کردیم به زنگ زدن به دوستان و آشنایان. به هرکی که زنگ می‌زدیم بعد از گفتن کلمه سلام شروع می‌کرد به دعا کردن و قسم آیه و حواله دادن ما به چهارده معصوم و 124 هزار پیامبر که ایشالا امسال بچه‌دار شید. ما هم هرچی التماس می‌کردیم بابا بی‌خیال ما شید که فعلاً داره بهمون خوش می‌گذره و بذارید یه چند صباحی دیگه رو تو آرامش سرکنیم، کسی گوشش بدهکار نبود. همینطور دعا و قسم بود که پشت تلفن نثار ما می‌شد. از اونجایی‌که دوستان و آشنایان همگی بندگان مخلص خدا هستند، خلاصه دعاها مستجاب شد و من الان صاحب دوتا بچه هستم. یه دختر و یه پسر!!
قضیه از این قراره که توی سفر با خونواده‌ای آشنا شدم که خیلی مهربون و صمیمی بودند. یه روز که داشتم باهاشون صحبت می‌کردم،‌ این زوج دوست داشتنی من‌رو با موسسه‌ای آشنا کردن به نام بنیاد کودک. کار این بنیاد، کمک به کودکان مستعدیه که به‌خاطر مشکلات مالی نمی‌تونند راحت درس بخونند. می‌شه با پرداخت هزینه‌ی مختصری این بچه‌ها رو به کفالت قبول کرد و هزینه تحصیلی و حتی هزینه پوشاک و تغذیه کودک رو به‌عهده گرفت.. روزی که موسسه بروشورهاش رو برام فرستاد و عکس بچه‌ها رو دیدم واقعاً نتونستم بی‌خیال بشم. نظر من روی یه پسر خیلی دوست‌داشتنی کلاس اول راهنمایی توی یه شهرستان بود و نظر آقای رئیس یه دختر ناز پنجم دبستانی توی تهران. این بود که هردو رو به کفالت قبول کردم. امروز که پرونده بچه‌ها به همراه عکس‌هاشون به دستم رسید واقعاً متحول شدم. احساس نزدیکی به بچه‌ها دارم. دلم می‌خواد هرچه زودتر برم ببینمشون. دخترم تا چندوقت دیگه تولدشه و قراره به‌زودی با آقای رئیس یه سفری به شهرستان محل زندگی پسرم داشته باشم. این یعنی که قراره به زودی ببینمشون. واقعا واسه اون روز بی‌تابم. اما قبلش باید به فکر کادوی تولد و سوغاتی باشم. خلاصه که خیلی حال و هوای خوبی دارم. از امروز دیگه زود به زود به شهرکتاب سرمی‌زنم. باید به فکر کتاب‌های زبان و کمک آموزشی برای تابستونشون باشم. از روی عکس‌هاشون می‌شه تقریباً سایزشون رو حدس زد اما مطمئن نیستم این عکس مربوط به چه زمانیه. هنوز مطمئن نیستم که اولین کادویی که قراره براشون بگیرم پوشاکی باشه یا لوازم‌التحریرى!!!!


 
comment نظرات ()